Thursday, June 16, 2005

خاموشمان مي‌خواهند...

آنچه در ادامه مي‌آيد شعري است از سياوش كسرائي كه با حال و هواي اين روزهاي ما ايرانيان تناسب بسيار دارد. آنرا تقديم آن دسته از "تحريميان" عزيز مي‌كنم كه از سر اعتراض و تاكتيكي مبارزاتي به تحريم انتخابات پرداخته‌اند، نه آناني كه غم ايران و ايراني و آزادي ندارند. پس اي دوست تحريمي من لطفاً حداقل يكبار آنرا با دقت بخوان و آنگاه دوباره تصميم بگير....:
خاموشمان مي‌خواهند و گمنام
و از آن بدتر، بدنام
هان اي گلبانگ گلو بريده
خونت را فرياد كن
بذر سرخ رويا را بپاش
با زبان هزار قطره و
مينديش كه شنونده‌ات هست يا نه
كه ياري خواهي، خود ياري‌دهنده است.

نمي‌خواهندت
پس خود را تكرار كن، بسيار كن
در كردار همسرت، به پاكدامني
در رفتار فرزندانت، به دانش جوئي
ودر تلاش يارانت به هم‌آوائي و همراهي.

در خانه‌باش و در كوچه
در سبزه ميدان و آن سوي پل
در مزرعه و يكشنبه بازار
در اعتصاب و عزاي عاشورا
ميان توده باش ودر خلوت خويش
به هر كجاي
آن گوياي گزنده‌باش كه دشمنت نپسندد
و آن‌گاه، تصوير ناميراي تصورت را، زياد كن
زياده كن، چندان كه حضور غالب از آن تو باشد، تو!!

مرا در اين دامنهء سهم
سخن با آن لب است كه با دشمن
سخن نگفت و اينك
با دوست، به تبسم بسنده كرده است.

چه سود از به دلتنگي نشستن خاموش
اي سنگ!...اي صخره!!...
فروريز تا آواري باشي!
ممان، بدين‌سان ديواري حاجب،ميانِ ديروز و فردا!

دهان بگشا، كه هنگامه فروكش و طغيان است و
خروشي بايد، اما...
باريكه آبي به زلالي، بهتر
كه سكوتي به گرانباري فراموشي
با تند آبي آلوده.

خاموشمان مي‌خواهند...
و فراموشمان مي‌خواهند.
با سخني، اشاره‌اي و نگاهي
اي خسيس محبت! حتي به آهي
دشمن را بكش!
اي دوست كاهل! با دست من بتاب به ياري
شريان‌هاي گسسته را گِرهي
كه خون به بيهوده مي‌رود

برتو مباد، كه در پاسداري نام ديروز
هم برين گنجينه بخُسبي
زنهار!
جان ظرفي شايسته كن
خود از وظيفه لبالب و سرريز مي‌شود.

بلند آوازگي، دويدن بر ريسمان بين قله‌هاست
به روزگاري كه خصم
از دو سوي، در كمين نشسته است.
بر زمين گام بردار
كه خاك و خاكيان به هواداريت
همواره سزاوارترند.

سياوش كسرائي، آبان 1353